عبدالله مستوفى
436
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
داماد قبل از عروسى در نزد خانوادهاى كه از زندگانى داخلى داماد بيخبرند محرز باشد . ميدانيم عقدكنان و عروسى در خانوادهء ما بايد وصل بهم باشد ، باوجود اوضاع سياسى جديد و بىاعتقاد شدن مردم بچيزهاى ماوراء الطبيعه ، رعايت ساعت سعد در عروسى و عقدكنان ، چون طرف آن زنها بودند ، باز هم از بين نرفته بود . در تقويم ، صبح امروز را براى عقد و فردا شب را براى آوردن عروس ساعت سعد معين كرده بود . پس قبل از عقدكنان بايد جهاز عروس را بياورند . عصر روز قبل از عقدكنان ، قافلهء جهاز البته بىموزيكان و نقاره از خانهء حاجى فخر الملك بخانهء ما راه افتاد . حاجى ملا رضاى شميرانى كه معروف بجاجى آخوند فخر الملكى و در حقيقت پيشكار پدر عروس بود و كتابچهء صوت جهاز را در بغل داشت ، از جلو و خوانچههاى اسباب زندگى و قاطرهاى يخدان و مفرش و مسينهآلات بطورى كه خوانندهء عزيز سابقه دارد ، از عقب بخانهء ما وارد شدند . جهاز ، بسيار مفصل و پرمايه و آبرومند بود . ظروف ، چينى و نقره ، پردهها مخمل ، پشتيها و مبلها مرواريددوز ، اسباب چراغ همهجور . خلاصه اينكه يك تالار نه ذرع در پنج ذرع و نيم و يك اطاق چهار ذرع در پنج ذرع و نيم و دو راهرو را از ميز و صندلى و مبل و قالى و قاليچه و اسباب چراغ مانند دكان سمسارى آندوره كه مزينترين دكانها بود پركردند . حاجى زرى ، دختر مسنى كه همراه حاجى فخر الملك به مكه هم رفته و بعدها من او را امام سيزدهم خانمهاى خانوادهء عز الدوله لقب دادم ، مأمور تزيين اطاقها شده بود . صورت جهيزيه را برادرم آقا ميرزا رضا با جملهء انشاء اللّه مبارك است امضاء كرده ، با يك طاقه شال اميرى بته بادامى سفيد كه مادرم از بقچهء خود بيرون آورد ، بحاجى آخوند تسليم كردند . ساير حاملين جهاز هم البته هريك انعامى گرفته ، بعد از صرف شربت و شيرينى رفتند و حاجى زرى مشغول كار شد و چون امام سيزدهم خانواده و ناچار در همه چيز جهيز از او مشورت شده و او بود كه رنگ پارچههاى مبل و پشتيها را معين كرده بود ، خود او را هم مأمور آراستن اطاقهاى عروس كرده بودند . در اين دوره مجلس عقد را از حيث دعوت مفصل ميگرفتند و دعوت عروسى را بعد از هفتهء اول عروسى آن هم منحصر برفقاى جوان داماد ميكردند . در مجلس عقدكنان تمام رفقا و آشنايان خانوادهء عروس و داماد دعوت ميشدند كه از سه ساعت بغروب مانده تا يكى دو ساعت از شب رفته دستهدسته آمده و در اطاقها و بر صندليهائيكه تنگ درز دوره چيده و جلو هر دو سه صندلى ميز كوچكى و در آن شيرينى و ميوه گذاشته بودند مينشستند و چاى و شربت و بستنى خورده ميرفتند . اين وضع براى آن اتخاذ شده بود كه دوستان و آشنايان همه دعوت شوند و جا هم براى پذيرائى آنها تنگ نباشد . ولى من با اينكه از همهء جوانهاى دوره متجددتر قلم رفته بودم ، مثل پاپاژى يه نور ماند ، يكى از قهرمانهاى ميزرابل ويكتور هوگو ، معتقد بودم كه در عروسى بايد رسوم قديم را ترك نكرد . گذشته از اين ، عروسى بايد خيرش بسائل و محروم برسد . شيرينى و ميوه ، آن هم منحصر بمردمان با تمكن چه خيرى براى سائل و محروم دارد ؟ در صورتى كه